العلامة المجلسي
203
حياة القلوب ( فارسي )
نفر كم نمىشوند ، وچون آفتاب طلوع مىكند روى أو را بسوى آفتاب مىگردانند وهمچنين پيوسته روى أو را مقابل آفتاب مىگردانند تا آفتاب غروب كند ، ودر هواي سرد آب سرد ودر هواي گرم آب گرم بر أو مىريزند ، پس مردى بر أو گذشت وگفت : كيستى تو اى بندهء خدا ؟ پس نظر كرد بسوى أو وگفت : آيا احمقترين مردمى يا عاقلترين مردمى ؟ از أول دنيا تا حال من در اينجا ايستادهام وغير از تو كسى از من نپرسيد تو كيستى . پس فرمود : مىگويند أو پسر آدم است كه برادرش را كشت « 1 » . ودر حديث معتبر ديگر همين مضمون از آن حضرت منقول است ودر آنجا اشعار فرمود كه خود به آنجا رفته بودند وأو را ديده بودند واز أو سؤال كرده بودند ، ودر آنجا مذكور است كه در تابستان در دورش آتش مىافروزند ودر زمستان آب سرد بر أو مىريزند « 2 » . وبه سند معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : شخصي به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلم آمد وگفت : يا رسول اللّه ! امر عظيمى مشاهده كردم . فرمود : چه چيز ديدى ؟ گفت : بيمارى داشتم وبراي أو آبى نشان دادند از چاه احقاف كه مردم از آن شفا مىطلبند در وادى برهوت ، پس من مهيّا شدم وبا خود مشكى وقدحى برداشتم ، چون خواستم كه از آن آب بگيرم ودر مشك بريزم ناگاه چيزى ديدم كه فرود آمد از آسمان مانند زنجير ومىگفت كه : مرا آب ده كه در همين ساعت مىميرم ، پس سر بالا كردم وقدح را بسوى أو بلند كردم كه أو را آب دهم ، ناگاه مردى ديدم كه زنجيرى در گردن أو بود ، چون رفتم كه قدح را به أو دهم كشيده شد تا به چشمهء آفتاب رسيد ، باز چون رفتم كه آب بردارم فرود آمد ومىگفت : العطش العطش مرا آب ده كه مىميرم ، پس چون قدح را بلند كردم
--> ( 1 ) . تفسير قمى 1 / 166 . ( 2 ) . قصص الأنبياء راوندى 60 .